نفهمیدم خاله ی سرگردان چشم ها چی تو ذهنش بود!کجا می خواست بره! با کی ازدواج کرد؟پویان رو چی کارش کرد!کی خودکشی کرده بود؟ داوودی بالاخره تونست مریم رو ببینه؟چرا مریم رو بهش ندادن؟چرا اینقدر خاله خاله می کرد ولی خالش نامحرم بود و چرا اینقدر که به خالش می گفت بیا خونمون...خاله هه نرفت خونشون!!!چقدر دلم واسه صفا داوودی سوخت...نفهمیدم چه مشکلی داشت این داوودی...!چرا آخر اعتامیه زده بود همه جا و به همه گفته بود که مرده...ولی خاله که رفت خونشون در رو باز کرد و با خالش کلی حرف زد...فکر کنم این کارا رو کرد که خاله هه بره خونشون که رفت!!!اما داستانش از این حرفام پیچیده تر بود...بار دوم بود که می خوندمش!اولین بار پیارسال خوندمش که هیچی ازش نفهمیدم...ولی کتاب رو خیلی دوستش دارم...زیاد!!!غم رو توش حس کردم.
+ نوشته شده در جمعه 21 دی1386ساعت   توسط غزل
|