چرا از خاطر نبرم زخم ها را
من که فراموش خواهم کرد
نشانی خانه ام
چهره ی کودکم
و تلفظ نامم را از دهانت
و شعله که بر باد خواهد رفت.
چرا از خاطر نبرم زخم ها را
من که فراموش خواهم کرد
نشانی خانه ام
چهره ی کودکم
و تلفظ نامم را از دهانت
و شعله که بر باد خواهد رفت.
دوست ترت دارم از هرچه دوست!
ای تو به من از خود من خویشتر!
دوست تر از آنکه بگویم چقدر!
بیشتر از بیشتر از بیشتر!
از اینکه هستم خوشحالم.
روز هستی من:۱۰ خرداد ۱۳۷۰
تمام صفحات دفتر خاطرات من...نام تو را می خوانند!
دارم دوباره سوال میشوم از تو
اسمی بگو
اسمی که رمز نباشد.
من آمده ام که با تو راهی بشوم
آنی که تو از دلم بخواهی بشوم
دریا بغلم کن! بغلم کن دریا!
میخواهم از این به بعد ماهی بشوم
چه بگویم!!!
که همه تکرار است
تکرار مکررات و هیچ!!!
خسته شده ام از این همه تکرار
دیگر نمیگویم دوستت دارم
چون آن هم تکرار است.
تا نسوزانم
تا مبادا بی هوا خاموش...
پس چگونه
بی امان روشن نگه دارم
سالها این پاره آتش را
در کف دستم؟
تا بدانم همچنان هستم!
چگونه به اینجا رسیدم؟ نمیدانم.چطور شد یکهو بی سر و صدا!
-همچینم بی سر و صدا نبودا...این همه قیل و قال به پا کردی.
آره...راست میگی.جیگر مامانم رو خون کردم تا بزرگ شدم...چه خون دلها که نخورد این مادر!
-حالا چی شده یاد چگونه بزرگ شدنت افتادی؟
هیچی همینطوری!احساس کردم که خیلی زود بزرگ شدم.به مقنعم نگاه کردم که توی دبستان سفید بود و توی راهنمایی سیاه و حالا...سورمه ای!
-هر سنی یه رنگی!
آره...ولی چرا همیشه سفید نوع سافل هست؟!ولی رنگهای تیره جنس عالی اند؟
-واضح تر صحبت کن متوجه نمیشم چی میگی!
هیچی...بابا ولش کن.
-یه کلوم منطق خوندی!حالا واسه ما کلاس میذاری؟
نه بابا...بیخیال! این همه تلاش-این همه سر و صدا-این همه مکافات-این همه نق و نوق-این همه چه کنم چه کنما! همش واسه چیه؟واسه اینکه مثلا" در آینده چی قبول شم توی دانشگاه-چه رشته ای انتخاب کنم-سر چه شغلی برم-واسه خودم کی بشم؟!!!آره...یعنی همش واسه ایناس؟!(نمیدونم واالله چی بگم!!!)
-نه...نه...نه!!!
چی نه؟!
-اینکه فقط واسه اینا نیس!
پس واسه چیه؟
-واسه اینه که خودتو بشناسی-آدمای دور و برتو-بفهمی من کیم...اون کیه؟این چیه...اون چیه؟واسه اینه که چرا چرا کنی!از روی خودت خدا رو بشناسی...به تکامل برسی.
آره این آخری رو خوب اومدی! ببینم من که به هیچکدوم از اینایی که گفتی نرسیدم که!نه خودمو کامل شناختم که بخوام خدا رو بشناسم و نه به تکامل رسیدم.
-فکر کردی الکیه؟(به تکامل برسم...به تکامل برسم)
ادای منو در میاری؟خیلی مسخره ای.
-تو حتا با خودتم درگیری...تو خودتم هنوز نشناختی!
خوب!تو میگی چی کار کنم؟!
-هیچی بشین منو نگاه کن.
اه.لوس نشو دیگه...آدم با خودشم حرف میزنه...توپوزی میخوره!میبینی زندگی ما رو؟!
-بیخیال شو...به حرفات ادامه بده.این بحثو هم موکول کن به وقتیکه بزرگتر شدی.
باشه!داشتم میگفتم:
ببین!بزرگ شدم ولی نه اونقدر که همه میشن!من هنوز خیلی بچم!حرکاتم...رفتارم...نمیدونم لجبازیام...غدبازیام...خودخواهیام!
-غر زدنات-اعصاب خورد کردنات...بعضی وقتا لوس بازیات.
آره همه ی اینا نشون میده که من هنوز بزرگ نشدم!وای... بهتره که برم و زبن فازسیمو بخونم که هنوز ادبیاتمم مونده!اومدم یه ذره حرف بزنم ولی مثل اینکه زیاد حرف زدم.
-آره...برو تا من یه کم فکر کنم.
شاید فکر من با فکر تو یکی نباشه! همیشه که بیرون و درون مثل هم نیست.
-آره...ولی تو همیشه سعی کردی که یه جور باشی.
حالا فکراتو کن ببین درونم چه خبره!!! شاید تو از اوضاع و احوال من بیشتر خبر داشته باشی!
-اون رفت که درساشو بخونه ولی من دارم به این فکر میکنم که چرا احساس کرده که هنوز کاملا" بزرگ نشده؟!!!
داستان
واقعیت
تخیل
تئاتر
سینما
تلوزیون
فیلم
نمایشنامه
بازیگر
فیلمنامه
کارگردان
جامعه
جامعه
جامعه چیه به نظرتون؟!
جامعه...همونیه که هممون داریم توش
زندگی میکنیم!
جامعه رو ماها خودمون بوجودش میاریم
نشین از دور بگو فلان رشته بده!
خودت و دور و بریات اونو به گند کشیدین.
نشستن هی تز میدن...به جای اینکه هی بگی فلان کار رو
نکن...فلان کار رو بکن...برو خودت
درستش کن!
جامعمون چرا بد شده؟!!!
از اول اینطوری نبود که! خود شماها اومدین به گند
کشیدینش...حالا هم درستش کنین.
وظیفه ی خودتونه...آره وظیفه ی شماهاس.!
یاللا تا از این بدتر نشده دس بکار شین.
۱
۲
۳
شلیک
بگیر که اومد!!!
هیچ کاری ندارم...
هیچ حرفیم ندارم...
خداحافظ ...!!!
قول بدین که همیشه صورتی بمونین.
ما خود صحنه می سازیم تا بازیگر بازیچه های خویشتن باشیم
وای زین درد روان فرسای
من بازیگر بازیچه های دیگران بودم
گرچه می دانستم این افسانه را از پیش
زندگی بازیست!
زندگی بازیست!
همیشه باید به چیزی متکی بود.
با اندیشه ی اصلی:
آبی و آزادی
همراه است.
ساده زندگی کن و بمیر!!!
نمیدونم...چرا؟!!!
فقط همین.
تو بی خبر بری
من خسته شم که تو بی همسفر بری
نه...
این قرارمون نبود
من رنگ شب بشم
تو...سرسپرده شی
من...جون به لب بشم
باور نمیکنم!!
این تو...خود تویی
این تو...که از خودش بیخود شده تویی.
باور نمیکنم!!!
عشق منی هنوز...گاهی به قلب من سر میزنی...هنوز
وقتی زندونی تو هوس...مثل پروازی تو قفس
این رسم همراهی نشد...ای همنفس!
وقتی قلبت از من جداس...سرگردون بی همصداس
انگار دستت با دست من ناآشناست.
باور نمیکنم!!!!
این تو خود تویی...این تو که از خودش بیخود شده تویی.!.!.!
پ.ن (دوست...به معنای وسیع کلمه)
"احسان خواجه امیری"
اینقدر دوست دارم یه فیلم ببینم از سایه ی آدما!
خیلی قشنگ میشه ها!!!
این سایه هان که آدما رو بوجود میارن.
آدم از سایه...
سایه بازی با آدما.
ولی...این وسط یه تفاوت بزرگ هست بین آدم و سایه...
اینکه...سایه ها بزرگتر از آدمان.
سایه ها رویایی هستن ولی...آدما واقعین!
چقدر امشب شب خوبیه ![]()
هر چی بخوای اوسا کریم بهت میده
ما چاکریم...اوسا کریم
هیچ وقت تنهامون نذار ...هیچ وقت!!!
س س س! هیچ کس هیچی نگه...
فقط دعا کنین ![]()
روبوسی آبدار با پنجره داشت
یکریز به گوش پنجره پچ پچ کرد
چک چک...چک چک...چکار با پنجره داشت؟
وقتی پرنده ای را
معتاد میکنند
تا فالی از قفس به در آرد
و اهدا نماید آن فال را به جویندگان خوشبختی
.
تا شاهدانه ای به هدیه بگیرد
.
پرواز...
قصه ی بس ابلهانه ای ست
از معبر قفس!!!
ر
می آید...اول
می نویسم
رحمان
ن
می آید...اول
می نویسم نان
و...دوباره نون
می نویسم
نادر
ر
می آید...اول
ر...مثل رها
ر...مثل راضی
ی
می آید...اول
یادها...خاطره ها
آ
آ...بده
آ...دیگه
آهان!
آ...مثل آب
آب را که به من داد؟
نمی دانم...!
میم...می آید اول
میم...مثل مادر
میم...مثل من
میم...مثل ما
و دوباره... آ
آ...کجا بود که به اینجا آمد؟
آ...در هوا بود؟
آ...پیش خدا بود!!!
آ...مثل آدم و حوا
و...دوباره آ
آ...مثل آدم
و...دوباره میم
میم...مثل مریم
میم...مثل مهتاب
ب
ب...بده
باران آمد
بابا در باران...با داس آمد
بابا آب داد.
مامان نان داد.
د
د...مثل دنبال
دنبال کسی بودن!
ن
می آید...اول- ن...دوباره آخر
نون...مثل نمک-نان و نمک خوردن
ا...! چرا پس همش نون می آید آخر؟!!!
ن...مثل نادر
ن...مثل نامه
ن...مثل نارنج
ج...اومد اول
ج...مثل جریان- ج...مثل جاری
ی...مثل یاری- ی...مثل یتیم
میم...اومد اول پس دوباره چرا؟!
میم...مثل مادر
میم...مثل مریم
میم...مثل مهتاب
میم...مثل مریض
ضاد اومد اول...چی بذارم من؟ من...نمی دانم.
دور...پس می زنم.
پس...دوباره از اول.
خسته ام من...پس واسه بعدا" !!!
آنسان که برگ
-آن اتفاق زرد-
می افتد
افتاد
آنسان که مرگ
-آن اتفاق سرد-
می افتد
اما
او سبز بود و گرم که
افتاد...!
هنوز نتونستم تصمیم بگیرم
وای چه کار کنم
اه نمیدونم...خوب ![]()
من عاشق تاترم
تاترم عاشق منه
بالاخره تصمیم میگیرم
حالا میبینی!!!
و نمیدانستی
من به چه دلهره از باغچه ی همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز...
سالها هست که در گوش من آرام
آرام
خش خش گام تو تکرارکنان
میدهد آزارم
و من اندیشه کنان
غرق این پندارم
- که چرا
-خانه ی کوچک ما
سیب نداشت؟!!!
ایول...حال کردم.
درد دل...احترام...توجه...امید...دعا...صمیمیت
اینا رو یاد گرفتم!
خدایا...عالی بود...دوستت دارم...خیلی زیاد!!!![]()
In the hot summer,In 1996,There was a very very big Party!This Party was in the Boby`s garden,Boby was so good looking. A Pretty girl went to this Party,her name was Jane,She was an attractive and proud girl.She was very selfish and because of,Boby wants to betting with his friends and he wants to surrender Jane,so he went with the best suggestion for Jane!!!
action
Boby:Do you want to dancing with me?
Jane:no,never!
Boby:why?
Ravi:Zahremar.
Jane:because{keshide} I hate you.{ba naz
Boby:why?
Ravi:maraz o why.
Jane:because,I hate your personality.
Boby:Why?{sad} but,I love you.
Jane:You should be shut up,even,I hate your sound.
Ravi:Poor!{laughing![]()
Boby:ok,but...Please,listen to my speaking ,for a moment,I want to say about an important thing.
Jane:ok,say it and go.
Ravi:bebin,negah kon{laughing
Boby:A place...A day and A time,I loved. I love her,She was so beautiful. She was helped me,so much. I love her...I love,but,She left me!{sad} She went to place,that was belonging to her.
Ravi:crying.
Jane:I`m so sorry for you.{crying
Boby:Oh...She went... but,very soon,the other person comes and She better than her. Do you know...?
Jane:oh...me?!!!{surprised} but,I don`t know...who?
Boby:no...no...no...no...no.It`s an earpick{loud laughing![]()
Ravi:eival...eival,Dash Boby o eival.
Jane:Chack{jane zad tooye gooshe Boby![]()
Ravi:Naz beshi,elahi...![]()
Boby:It never better than this, thanks a lot my friends!
Ravi:rad kon biad money o!!!![]()
Boby:Good bye for ever...{Boby said to jane![]()
پ.ن
تسلیم کردن.
گوش پاک کن.
و حالا... این شما و این حدسیات شما برای به اتمام رساندن این نمایشنامه اثر
محبوب دلها
سلطان قلبها
غزل زیبا
Hoooooorrrrrrraaaa
من رنگ صورتی رو خیلی دوست دارم.
رنگی هست که بهم آرامش میده!!!
شما چطور؟!!!
سنگینی بوده و خیلی دوستش دارم
و همیشه هم بهش جواب مثبت میدم!
آیا خداوند برای بنده اش کافی نیست؟!!!![]()
به نظر من که بی نظیره...حرف نداره![]()
دیگه با خودت که میتونی روراست باشی!!!
پس بهتره از خودت بپرسی که آیا واقعا" میشه
که خورشید رو از پشت پرده هم دید؟!!!
آره؟
میشه؟
من که میگم نه...!
با هر وزش کوچکی می لغزم
حتی...
اگر تندتر نفس بکشی!!!
دل بسته ای؟
آنکه در آفتاب
می بالد؟
یا آنکه در سایه ی درونت
می پوسد؟
گلویت را می دری
تا از آوازت
رازی بسازی
و همچنان
هزار گهواره ی خالی را
تکان بدهی
می دانم که عشق
گزارش نیست
اما تا نفهمم
در اختیارم نیستی
و تا در اختیارم نباشی
به تمامی
دوستت نخواهم داشت
چیزی بگو
نخواه که
خاموشی و
فراموشی
قوافی مرده ی شعرم باشند.
که فانوس آبی را
از نسیم
می ترسانند
خون می سوزانم و
شعله می کشم
می مانم!
چون سبزه های دشت
چون برگ سبز رنگ درختان نارون.
معیارهای تازه ی زیبایی
با قامت بلند تو سنجیده می شود.
زیبایی عجیب تو معیار تازه ای ست...
با غربت غریب فراوانش.
مانند شعر من... این شعر بی قرین!
و این تفاخر از سر شوخی ست!
نازنین!
نمی خواهم اندازه ی چشمانم شوی!
تو را بزرگ آفریده ام
کوچک نمی خواهم...
به پرده رحم مکن
که پرده ها همه دیوارهای تزویرند
به پشت پنجره ی بسته انتظار مکش
شکن
شکن
بشکن
شیشه های پنجره را...
شکستن یک بشقاب بود
ولی
پاک کردن ذهن از چیزایی که روزی خوشایند بوده
نه...نه!!!
اصلا" امکان پذیر نیست...!!!
نارنجی و اینکه سبز و بهاری باشید و سبز و بهاری
زندگی کنید و سبز و بهاری بمانید تا ابد...
مهربون...دوست داشتنی و جاوید باشید!!!![]()
من نگفتم: برگرد پیشم عزیزم... بیا یه بار دیگه منو امتحان کن.
وقتی اون از من پرسید که دوستش دارم یا نه... من فقط نگاه کردم.
اون رفت و من الان توی گوشم میپیچه... اون چیزایی که نگفتم.
من نگفتم: منو ببخش... چون نصفه اشتباها مال من بود.
من نگفتم: ما دوباره سعی میکنیم... چون چیزی که ما میخواهیم عشقه و وفاداری و زمان.
من گفتم: اگه این راهیه که تو میخوای...من جلوتو نمیگیرم.
اون رفت و من الان میشنفم... همه ی چیزایی که نگفتم.
من نگفتم: پالتوت رو بذار کنار... الان یه قهوه درست میکنم و با هم صحبت میکنیم.
من نگفتم: راهی که میخوای بری طولانیه... تو هم تنهایی و جاده بی انتها.
من گفتم: خداحافظ... شانس به همرات... به سلامت... و اون منو ترک کرد
تا زندگی کنم با همه ی چیزایی که نگفتم.
من اونو توی بازوهام نگرفتم و اشکاشو نبوسیدم.
من نگفتم: زندگیم بی معنی میشه... اگه اینجا نباشی.
من فکر کردم به کارهایی که میشه کرد... وقتی آزاد باشم.
ولی امروز... کاری که میکنم... شنیدن همه ی چیزاییه که نگفتم.
شاید!نگاهی دیگر ولی نه آن نگاه.
شاید مردمی نه آن چندان که باید.
بلکه مردمی بی وجدان-بی وجود.
شاید دیگر کسی نباشد که به زمزمه ی تنهاییم گوش سپارد.
شاید ارزشی نباشد که آدم باشد.
شاید ساعتها.دقایق و ثانیه هایی نباشد که آدمی باشد.
شاید لحظه ها تکراری و آدمها هم!
شاید وقتی دیگر نباشد.فرصتی نباشد برای جبران.
شاید دیگر هیچ چیزی نباشد. برای حتی یک لبخند که هیچ قیمتی هم ندارد.
شاید برای اشک تو دیگر کسی نباشد که بها دهد.
شاید دیگر وقتش است.
وقت اینکه بروی.چون دیگر نه لبخندی مانده.نه اشکی...نه آدمی و نه
ارزشی.پس دیگر هیچ چیز نمانده است.
بهتر آنست که تو نیز صحنه را خالی کنی.
ولی!
بنویس نیایید به اینجایی که هستم.همانجا بمانید و نیایید.تمام شده است.
کجا بیایید؟به چه امید بیایید؟!!!بیایید که چه؟دنیای خودتان را بچسبید و نیایید.
اگر بیایید همانند من میشوید.
روزی باید با نومیدی تمام صحنه را ترک گویید و بروید.
دنیای عجیب.عجیبیست که عجیبترها هم تعجب کرده اند!
آه! وقتش است باید بروم...!
و شاید دیگر هیچ!
هیچه هیچ...
آه!!!
خدای بزرگ ما آدمهای کوچک.
روزگار غریب.عجیبیست!
بلکه
تغییر خواهی کرد...
تغییری جانانه!!!
چه کار کنم دیگه جرئت داد زدنم ندارم...داد زدن عرضه میخواد که من ندارم ! اشکام بلدن فقط همینجوری بیان پایین و من رو داغون کنن...!
من باید چی کار کنم؟!!!
هان؟!
به جرئت قسم میخورم که هیچ احدی نمیتونه بفهمه که من چی میگم ولی کاش میفهمیدین ولی اگه نفهمیدینم اصلا و ابدا واسم مهم نیست بیشتر این برام مهمه که خالی بشم و بفهمم که چرااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟!!!
آخه چرااااااااااااااااااااااااااا خدا...چرا آخه؟!
آه...چه روزگار گندیه!خیلیم گند و افتضاحه!!! خیلیییییییییییییییییی...
گریه واسه ی چی؟ واسه ی کی ؟
آخه چرا گریه میکنم؟!!!
توی این دنیایی که همه به فکر خویشن تو به حال دیگری میگریی؟!!!
برات متاسفم...خیلی زیاد!
اینجا هیچکس ....هیچکس رو دوست نداره...
چقدر پستی ای دنیاااااااااااااااااااااااااا!!!
نمیدونم دارم چی میگم! هیچی نمیدونم فقط اینو میدونم که چقدر زیاد دلم گرفته!
اصلا" دلم میخواد گریه کنم به تو هم هیچ ربطی نداره که من چه کار میکنم!!!
همینم که هستم!!!
ناراحتی برو!
ازت بدم میاد
دیگه دوست ندارم
حداقل این یکی رو دیگه بفهم!!!
اون دیشب تا صبح رو زیر بارون خیس شد اما هیچکس به دادش نرسید... اون هیچکس رو نداره! نه...چرا...داره! هم مامان داره ... هم بابا اما بود و نبودشون واسه اون هیچ فرقی نداشت. اونو اصلا" آدم حسابش نمیکردن!
چرا اصلا" اومد ؟!!!
مگه خودش خواسته بود که بیاد و بعدشم انگار که نباشه؟!
دختره آه میکشید و این حرفا روبا خودش تکرار میکرد. اون از وقتی که خودش رو شناخته بود همیشه داشته آه میکشیده و از خودش میپرسیده که من چرا اومدم؟ مگه خودم خواسته بودم؟!!!
بیچاره دختره مگه چه گناهی داره؟!
دختره خیس میشه مثل موش آب کشیده! هیچکس بهش اعتنا نمیکرد حتی رهگذرای توی کوچه!
اون نمیدونه چه کار کنه؟!!!
خودش رو دوست داره...دوست داره زندگی کنه! ولی زندگی نمیخواد بذاره. زمان داره بدبختش میکنه!!!
کاش زمان میتونست متوقف بشه! کاش اشکهای روی گونه باز دوباره چشماش باز میگشت! کاش از ابتدا به دنیا میومد! کاش انتخاب با خودش بود! کاش پول داشت تا حداقل بتونه فقط یه دونه چتر واسه خودش بخره!!!
اون همینجور که داشت با ذهن شلوغ پلوغش ور میرفت گم شد.به دور و برش نگاه کرد هیچکسی رو اون حوالی ندید.بیچاره راهشو هم گم کرد...اون گمشده های زیادی داره!
راهشو گم کرده...خونشو گم کرده...زندگیشو گم کرده...خودشو هم داره گم میکنه! دختره میره و بازم میره!ادامه دادن راه واسش مثل آب خوردنه ولی بازگشتن از این راه...!
نه...
خیلی سخته...
نمیخواد برگرده!
میخواد خودی نو بوجود بیاره...میخواد حالا که فهمیده کیه خودش رو تغییر بده!
آقا جون...میخواد زندگی کنه مثل همه ی آدمای روزگار. آره زندگی میکنه ولی مثل اونا نمیشه...اصلا" این دختره از جنس اینا نیست!
اشکهاش به راهشون ادامه میدن...دختره هم همینطور. کاش ها رو کنار میذاره و واقعیت ها رو میبینه! میبینه...نه! هنوز هم توی اون اتاق نکبت بار آلونک زشت و بی ریختشه!
هنوز اون شبی که باید بره و دیگه بر نگرده نرسیده.
افکارش خیلی مغشوشه...فردا امتحان داره.ساعتهاست که پای کتابشه ولی هنوز سطر اوله!!!
دختره بازم آه میکشه ولی اینبار تصمیم خودش رو میگیره...میبینه که باید بره واسه همیشه...!
همچین اتفاقی واسم بیفته سکته میکنم... وای! مثلا" فرض کنید بر
اثر روابط نامشروع...موضوع...داغ داغ میشه! تیتر روزنامه ها
" آخوندی که بر اثر روابط نامشروع...دختر ۱۶ ساله ی بیچاره را به
کشتن داد " یا حتی این یکی "وکیل با سابقه ای که بر اثر روابط
نامشروع با آبروی خود بازی کرد " یا حتی اصلا" چیزی تیتر روزنامه-
ها نشه.
میتونم خیلی راحت و بی سر و صدا کار خودم رو انجام بدم و در این
حالتم باز دو صورت وجود داره یا اینکه برم جنین توی شکمم رو
سقتش کنم و بعد از کلی درد و ناراحتی برم باشگاه اسب دوانی
و یه مجوز از مسئول اونجا بگیرم که مثلا" چی ! من اونجا اسب -
سواری میکردم و حالا شاید بگین چه جوری؟!
خوب... اون موقع من یه وکیل پولدارم که با پول همه کار میکنم و
بعد مجوزم رو میبرم پیش یه دکتر زنان و زایمان که چی ! مثلا" منو
درمان کنه... البته همه ی اینا رو که سر سه سوت نوشتم کلی دنگ
و فنگ داره... مکافات و پارتی بازی و پول میخواد ! یا میتونم یه کار
دیگه هم بکنم... اونم اینکه جنین توی شکمم رو دوستش داشته
باشم و نگهش دارم و باز اینجا هم دو حالت وجود داره که:
۱.از کسیکه این روابط نامشروع رو با من ایجاد کرده شکایت کنم
که این هم باز ... بازی ای میشه با آبروی خودم و خانوادم !
۲.اگر طرف رو دوستش داشته باشم و اونم همینطور... هرچه
سریعتر به رفتن به اونور آب اقدام میکنیم و میریم و ازدواج میکنیم
و بچم رو هم زنده و تپل مپل و مامانی به دنیاش میارم ! اینم فکر
بکرم بود. خوبه... نه؟!!!
دوست دارم یک ماه واقعا" احساس کنم که یه جنین توی شکمم
دارم و باید حس مادر بودن بهم دست بده و خلاصه میخوام کلی
نقشه بکشم... وای ! اگه باباش فقیر باشه که باید از خاله هاجرش
کلی عروسک قرض بگیرم !
ولی...خوب ! اگه باباش فقیر باشه که اصلا" نمیتونم برم خارج و باید
که حتما" سقتش کنم و اگه بخوام که نگهش دارم باید آبروم رو زیر
پام بذارم و ازش شکایت کنم و البته با یه بچه... بابام میفرستم
گوشه ی خیابون و دیگه هیچکسم واسم هیچ ارج و قربی قائل
نمیشه...البته شاید یه نفر بتونه تو ابن موقعیت به فریادم برسه
آره...خاله هاجر بچم رو میگم دیگه !
اگه اونم دست به سرم کنه میرم تو خیابون و سوار یکی از این
ماشینایی که واسم بوق میزنن میشم و دیگه خدا میدونه که البته
خودم هم میدونم که بعدش اوضام چی میشه ! بیچاره بچم تو
کجاها که نمیخواد بزرگ شه !
من باید واسه به دست آوردن خرج خودم و خودش دست به هر کار
ناکاری بزنم...وای ! عجب سرنوشت شومی بهم میزنم...خدا نکنه
که اینطوری بشه !
اصلا" اینطوری که بچم میشه مایه ی بدبختیم...من ! نه...اصلا" این
بچه رو نمیخوام با این همه دردسر...بابا ! منم میشینم مثل هزار تا
دختر دیگه تا یه " به قول هاجر " قرمساقی بیاد و بگیرتم...البته اینم
باز سرنوشتم نیست.
چون مگه من و هاجر قرار نیست دو تا خانوم وکیل پولدار بشیم و
بعدم زدیم قدش که ازدواج نکنیم و بعد اونوقت هر غلطی خواستیم
میکنیم و حتی دیگه به اون قرمساقه هم اجازه نمیدیم که بیاد جلو و
نزدیکمون بشه !
عجب روزگار غریبی ست...!
وای ! ولی تصور اینکه یه بچه توی شکمم باشه...خیلی باهاله.
من...غزل...دختر بابام...حمیدرضا...خواهر عسل...عسلی که همش
تو سر و کله ی هم میزنیم...دختر مامانم...لیلا...از یه خانواده ی با
شخصیت...البته بچه دار شدن چه ربطی به با شخصیتی یا بی -
شخصیتی داره ؟!
من...اینجا حرف از چه جور حامله شدن که نزدم ! فقط دارم راجع به
بچه ای که به اصطلاح تو شکممه حرف میزنم...مثلا" باید یه بار
کوچولویی رو حمل کنم. چه جالب...من که از مادر شدن هیچی
نمیدونم !...!...!
ولی اینجور که معلومه ! من...مامان بچم...بچم رو خیلی دوستش
دارم ! بابام تو این سن و سالش میشه پدربزرگ " وای چه باهال "
عسلم میشه خاله " چه خنده دار " با این کارم دارم مامانم رو هم
پیر میکنم. وای قیافه ی مامانیم چه باهال میشه ! مثلا" موهاشو
دارم تو ذهنم سفید میکنم و براش یه عینکم میذارم در ضمن موهای
بابامم جوگندمی میشه...بهش میاد... فکر کنم ! مامانمو یه کمم
خمیدش میکنم...آخ جون ! بچم چه مامان بزرگ خوشگلی داره...
با اون لپاش !!!
خوب... ولی من و هاجر هیچ تغییری نمیکنیم...مگه نه ؟!!!
نه...خوب من یه کم شکسته میشم به خاطر مشکلاتم !
هاجر بچه ی منو خیلی دوست داره. میدونم چون خاله بزرگشه
دیگه !
ای ول ! پس کو بابای قرمساقش ؟! ها...کوش...انگار پیداش نیست
؟!
باباش معتاده...عملس...تو کاره قاچاقه...فروش مواد...سی دی-
های غیر مجاز...نه ! تاجره فرشه ! ای ول...چه پولداره پس !
نه...مهندسه...وی نمیخوام... بچم اصلا" باباشو نمیبینه !...
ها...فهمیدم ! دکتره...یه دکتر خیلی خوشگل...موهای مشکی...
ابروای مشکی...پوست سفید...چشمای سبز...قد بلند !
وای...جان ! چی میشه...بچم حتما" دختره...وای عزیزم ! چه نازه
دخترم !!! چشمش سبزه و موها و ابرواشم مشکیه و پوستشم
سفیده و مثل خاله هاجرشم تپله ! پس چیش به خودم رفته ؟!!!
ها...فهمیدم ! جواب حاضریا...غر زدنا و لجبازیاشم به خودم رفته.
عجب دختری که میشه این یکی دیگه...! از همون کوچیکی صاحب
پیدا میکنه.!.!.!
ولی...نه کاش دختر نشه ! آره...چون تو این مملکتی که ما داریم...
نمیتونه گلیم خودش رو از آب بکشه بیرون...بعدم ممکنه ! دور از -
جون...به سرنوشت مامانش دچار بشه. خوب...پس پسر بشه...
خوبه ! میشه مثل باباش.
اصلا" مهم نیست که چی میشه !!! فقط باید معلوم کنم که حالا تو
این موقعیت کی میاد و بابای بچه ی من میشه؟!!! هان...کی میاد؟!
القصه...
ولی تصورش خیلی توپه که یک ماه فکر کنی که یه جنین توی
شکمت داری و شاید هم یه هفته یا بیشترش باشه که تکون بخوره
و تو یه جیزی توی شکمت داشته باشی که هر از گاهی قلقلکت
بده و ورجه وورجه بکنه !
ای ول ! به خیالبافیام... چه توپن ! مگه نه !!!؟!!!؟!!!؟
روز بزرگداشت حافظ رو به همه تبریک میگم!!!
البته من طرفدار حافظ نیستم چون واقعا" میگم که نمی فهممش!
ولی خوب! با این وجود فالش رو میگیرم!!!
گرفتی چی شد یا نه؟!!!
عزیزترین...طولانی ترین و طوفانی ترین...سکوت!
تو به نقش قهوه اعتقاد داری!
به پیش بینی... بازی های بزرگ!
من... فقط به چشمهایت!!!