تبليغاتX
انتگرال...!!!

انتگرال...!!!

روی تخت دراز کشیدم و فکر میکنم:

 چگونه به اینجا رسیدم؟ نمیدانم.چطور شد یکهو بی سر و صدا!

-همچینم بی سر و صدا نبودا...این همه قیل و قال به پا کردی.

آره...راست میگی.جیگر مامانم رو خون کردم تا بزرگ شدم...چه خون دلها که نخورد این مادر!

-حالا چی شده یاد چگونه بزرگ شدنت افتادی؟

هیچی همینطوری!احساس کردم که خیلی زود بزرگ شدم.به مقنعم نگاه کردم که توی دبستان سفید بود و توی راهنمایی سیاه و حالا...سورمه ای!

-هر سنی یه رنگی!

آره...ولی چرا همیشه سفید نوع سافل هست؟!ولی رنگهای تیره جنس عالی اند؟

-واضح تر صحبت کن متوجه نمیشم چی میگی!

هیچی...بابا ولش کن.

-یه کلوم منطق خوندی!حالا واسه ما کلاس میذاری؟

نه بابا...بیخیال! این همه تلاش-این همه سر و صدا-این همه مکافات-این همه نق و نوق-این همه چه کنم چه کنما! همش واسه چیه؟واسه اینکه مثلا" در آینده چی قبول شم توی دانشگاه-چه رشته ای انتخاب کنم-سر چه شغلی برم-واسه خودم کی بشم؟!!!آره...یعنی همش واسه ایناس؟!(نمیدونم واالله چی بگم!!!)

-نه...نه...نه!!!

چی نه؟!

-اینکه فقط واسه اینا نیس!

پس واسه چیه؟

-واسه اینه که خودتو بشناسی-آدمای دور و برتو-بفهمی من کیم...اون کیه؟این چیه...اون چیه؟واسه اینه که چرا چرا کنی!از روی خودت خدا رو بشناسی...به تکامل برسی.

آره این آخری رو خوب اومدی! ببینم من که به هیچکدوم از اینایی که گفتی نرسیدم که!نه خودمو کامل شناختم که بخوام خدا رو بشناسم و نه به تکامل رسیدم.

-فکر کردی الکیه؟(به تکامل برسم...به تکامل برسم)

ادای منو در میاری؟خیلی مسخره ای.

-تو حتا با خودتم درگیری...تو خودتم هنوز نشناختی!

خوب!تو میگی چی کار کنم؟!

-هیچی بشین منو نگاه کن.

اه.لوس نشو دیگه...آدم با خودشم حرف میزنه...توپوزی میخوره!میبینی زندگی ما رو؟!

-بیخیال شو...به حرفات ادامه بده.این بحثو هم موکول کن به وقتیکه بزرگتر شدی.

باشه!داشتم میگفتم:

ببین!بزرگ شدم ولی نه اونقدر که همه میشن!من هنوز خیلی بچم!حرکاتم...رفتارم...نمیدونم لجبازیام...غدبازیام...خودخواهیام!

-غر زدنات-اعصاب خورد کردنات...بعضی وقتا لوس بازیات.

آره همه ی اینا نشون میده که من هنوز بزرگ نشدم!وای... بهتره که برم و زبن فازسیمو بخونم که هنوز ادبیاتمم مونده!اومدم یه ذره حرف بزنم ولی مثل اینکه زیاد حرف زدم.

-آره...برو تا من یه کم فکر کنم.

شاید فکر من با فکر تو یکی نباشه! همیشه که بیرون و درون مثل هم نیست.

-آره...ولی تو همیشه سعی کردی که یه جور باشی.

حالا فکراتو کن ببین درونم چه خبره!!! شاید تو از اوضاع و احوال من بیشتر خبر داشته باشی!

-اون رفت که درساشو بخونه ولی من دارم به این فکر میکنم که چرا احساس کرده که هنوز کاملا" بزرگ نشده؟!!!

+ نوشته شده در  جمعه 21 دی1386ساعت   توسط غزل  | 

نفهمیدم خاله ی سرگردان چشم ها چی تو ذهنش بود!کجا می خواست بره! با کی ازدواج کرد؟پویان رو چی کارش کرد!کی خودکشی کرده بود؟ داوودی بالاخره تونست مریم رو ببینه؟چرا مریم رو بهش ندادن؟چرا اینقدر خاله خاله می کرد ولی خالش نامحرم بود و چرا اینقدر که به خالش می گفت بیا خونمون...خاله هه نرفت خونشون!!!چقدر دلم واسه صفا داوودی سوخت...نفهمیدم چه مشکلی داشت این داوودی...!چرا آخر اعتامیه زده بود همه جا و به همه گفته بود که مرده...ولی خاله که رفت خونشون در رو باز کرد و با خالش کلی حرف زد...فکر کنم این کارا رو کرد که خاله هه بره خونشون که رفت!!!اما داستانش از این حرفام پیچیده تر بود...بار دوم بود که می خوندمش!اولین بار پیارسال خوندمش که هیچی ازش نفهمیدم...ولی کتاب رو خیلی دوستش دارم...زیاد!!!غم رو توش حس کردم.

+ نوشته شده در  جمعه 21 دی1386ساعت   توسط غزل  |