دل بسته ای؟
آنکه در آفتاب
می بالد؟
یا آنکه در سایه ی درونت
می پوسد؟
گلویت را می دری
تا از آوازت
رازی بسازی
و همچنان
هزار گهواره ی خالی را
تکان بدهی
می دانم که عشق
گزارش نیست
اما تا نفهمم
در اختیارم نیستی
و تا در اختیارم نباشی
به تمامی
دوستت نخواهم داشت
چیزی بگو
نخواه که
خاموشی و
فراموشی
قوافی مرده ی شعرم باشند.
