تبليغاتX
انتگرال...!!!

انتگرال...!!!

من نگفتم: این کار رو نکن... وقتی که چمدونت رو بستی که بری.

من نگفتم: برگرد پیشم عزیزم... بیا یه بار دیگه منو امتحان کن.

وقتی اون از من پرسید که دوستش دارم یا نه... من فقط نگاه کردم.

اون رفت و من الان توی گوشم میپیچه... اون چیزایی که نگفتم.

من نگفتم: منو ببخش... چون نصفه اشتباها مال من بود.

من نگفتم: ما دوباره سعی میکنیم... چون چیزی که ما میخواهیم عشقه و وفاداری و زمان.

من گفتم: اگه این راهیه که تو میخوای...من جلوتو نمیگیرم.

اون رفت و من الان میشنفم... همه ی چیزایی که نگفتم.

من نگفتم: پالتوت رو بذار کنار... الان یه قهوه درست میکنم و با هم صحبت میکنیم.

من نگفتم: راهی که میخوای بری طولانیه... تو هم تنهایی و جاده بی انتها.

من گفتم: خداحافظ... شانس به همرات... به سلامت... و اون منو ترک کرد

تا زندگی کنم با همه ی چیزایی که نگفتم.

من اونو توی بازوهام نگرفتم و اشکاشو نبوسیدم.

من نگفتم: زندگیم بی معنی میشه... اگه اینجا نباشی.

من فکر کردم به کارهایی که میشه کرد... وقتی آزاد باشم.

ولی امروز... کاری که میکنم... شنیدن همه ی چیزاییه که نگفتم.

+ نوشته شده در  جمعه 11 اسفند1385ساعت   توسط غزل  |