شاید!نگاهی دیگر ولی نه آن نگاه.
شاید مردمی نه آن چندان که باید.
بلکه مردمی بی وجدان-بی وجود.
شاید دیگر کسی نباشد که به زمزمه ی تنهاییم گوش سپارد.
شاید ارزشی نباشد که آدم باشد.
شاید ساعتها.دقایق و ثانیه هایی نباشد که آدمی باشد.
شاید لحظه ها تکراری و آدمها هم!
شاید وقتی دیگر نباشد.فرصتی نباشد برای جبران.
شاید دیگر هیچ چیزی نباشد. برای حتی یک لبخند که هیچ قیمتی هم ندارد.
شاید برای اشک تو دیگر کسی نباشد که بها دهد.
شاید دیگر وقتش است.
وقت اینکه بروی.چون دیگر نه لبخندی مانده.نه اشکی...نه آدمی و نه
ارزشی.پس دیگر هیچ چیز نمانده است.
بهتر آنست که تو نیز صحنه را خالی کنی.
ولی!
بنویس نیایید به اینجایی که هستم.همانجا بمانید و نیایید.تمام شده است.
کجا بیایید؟به چه امید بیایید؟!!!بیایید که چه؟دنیای خودتان را بچسبید و نیایید.
اگر بیایید همانند من میشوید.
روزی باید با نومیدی تمام صحنه را ترک گویید و بروید.
دنیای عجیب.عجیبیست که عجیبترها هم تعجب کرده اند!
آه! وقتش است باید بروم...!
و شاید دیگر هیچ!
هیچه هیچ...
آه!!!
خدای بزرگ ما آدمهای کوچک.
روزگار غریب.عجیبیست!
