تبليغاتX
انتگرال...!!!

انتگرال...!!!

دختره زیر بارون راه میرفت در حالیکه از بارون بدش میومد                                  اون زیر بارون خیس میشد چون چتر نداشت                                                  اون مجبور بود راه بره و خیس بشه چون پول نداشت تاکسی سوار شه.

اون دیشب تا صبح رو زیر بارون خیس شد اما هیچکس به دادش نرسید... اون هیچکس رو نداره! نه...چرا...داره! هم مامان داره ... هم بابا                                           اما بود و نبودشون واسه اون هیچ فرقی نداشت. اونو اصلا" آدم حسابش نمیکردن!

چرا اصلا" اومد ؟!!!

مگه خودش خواسته بود که بیاد و بعدشم انگار که نباشه؟!

دختره آه میکشید و این حرفا روبا خودش تکرار میکرد. اون از وقتی که خودش رو شناخته بود همیشه داشته آه میکشیده و از خودش میپرسیده که من چرا اومدم؟ مگه خودم خواسته بودم؟!!!

بیچاره دختره مگه چه گناهی داره؟!

دختره خیس میشه مثل موش آب کشیده! هیچکس بهش اعتنا نمیکرد حتی رهگذرای توی کوچه!

اون نمیدونه چه کار کنه؟!!!

خودش رو دوست داره...دوست داره زندگی کنه! ولی زندگی نمیخواد بذاره. زمان داره بدبختش میکنه!!!

کاش زمان میتونست متوقف بشه! کاش اشکهای روی گونه باز دوباره چشماش باز میگشت!   کاش از ابتدا به دنیا میومد! کاش انتخاب با خودش بود! کاش پول داشت تا حداقل بتونه فقط یه دونه چتر واسه خودش بخره!!!

اون همینجور که داشت با ذهن شلوغ پلوغش ور میرفت گم شد.به دور و برش نگاه کرد هیچکسی رو اون حوالی ندید.بیچاره راهشو هم گم کرد...اون گمشده های زیادی داره!

راهشو گم کرده...خونشو گم کرده...زندگیشو گم کرده...خودشو هم داره گم میکنه!            دختره میره و بازم میره!ادامه دادن راه واسش مثل آب خوردنه ولی بازگشتن از این راه...!

نه...

خیلی سخته...

نمیخواد برگرده!

میخواد خودی نو بوجود بیاره...میخواد حالا که فهمیده کیه خودش رو تغییر بده!

آقا جون...میخواد زندگی کنه مثل همه ی آدمای روزگار.                                      آره زندگی میکنه ولی مثل اونا نمیشه...اصلا" این دختره از جنس اینا نیست!

اشکهاش به راهشون ادامه میدن...دختره هم همینطور. کاش ها رو کنار میذاره و واقعیت ها رو میبینه! میبینه...نه! هنوز هم توی اون اتاق نکبت بار آلونک زشت و بی ریختشه!

هنوز اون شبی که باید بره و دیگه بر نگرده نرسیده.

افکارش خیلی مغشوشه...فردا امتحان داره.ساعتهاست که پای کتابشه ولی هنوز سطر اوله!!!

دختره بازم آه میکشه ولی اینبار تصمیم خودش رو میگیره...میبینه که باید بره واسه همیشه...!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 آذر1385ساعت   توسط غزل  |