همچین اتفاقی واسم بیفته سکته میکنم... وای! مثلا" فرض کنید بر
اثر روابط نامشروع...موضوع...داغ داغ میشه! تیتر روزنامه ها
" آخوندی که بر اثر روابط نامشروع...دختر ۱۶ ساله ی بیچاره را به
کشتن داد " یا حتی این یکی "وکیل با سابقه ای که بر اثر روابط
نامشروع با آبروی خود بازی کرد " یا حتی اصلا" چیزی تیتر روزنامه-
ها نشه.
میتونم خیلی راحت و بی سر و صدا کار خودم رو انجام بدم و در این
حالتم باز دو صورت وجود داره یا اینکه برم جنین توی شکمم رو
سقتش کنم و بعد از کلی درد و ناراحتی برم باشگاه اسب دوانی
و یه مجوز از مسئول اونجا بگیرم که مثلا" چی ! من اونجا اسب -
سواری میکردم و حالا شاید بگین چه جوری؟!
خوب... اون موقع من یه وکیل پولدارم که با پول همه کار میکنم و
بعد مجوزم رو میبرم پیش یه دکتر زنان و زایمان که چی ! مثلا" منو
درمان کنه... البته همه ی اینا رو که سر سه سوت نوشتم کلی دنگ
و فنگ داره... مکافات و پارتی بازی و پول میخواد ! یا میتونم یه کار
دیگه هم بکنم... اونم اینکه جنین توی شکمم رو دوستش داشته
باشم و نگهش دارم و باز اینجا هم دو حالت وجود داره که:
۱.از کسیکه این روابط نامشروع رو با من ایجاد کرده شکایت کنم
که این هم باز ... بازی ای میشه با آبروی خودم و خانوادم !
۲.اگر طرف رو دوستش داشته باشم و اونم همینطور... هرچه
سریعتر به رفتن به اونور آب اقدام میکنیم و میریم و ازدواج میکنیم
و بچم رو هم زنده و تپل مپل و مامانی به دنیاش میارم ! اینم فکر
بکرم بود. خوبه... نه؟!!!
دوست دارم یک ماه واقعا" احساس کنم که یه جنین توی شکمم
دارم و باید حس مادر بودن بهم دست بده و خلاصه میخوام کلی
نقشه بکشم... وای ! اگه باباش فقیر باشه که باید از خاله هاجرش
کلی عروسک قرض بگیرم !
ولی...خوب ! اگه باباش فقیر باشه که اصلا" نمیتونم برم خارج و باید
که حتما" سقتش کنم و اگه بخوام که نگهش دارم باید آبروم رو زیر
پام بذارم و ازش شکایت کنم و البته با یه بچه... بابام میفرستم
گوشه ی خیابون و دیگه هیچکسم واسم هیچ ارج و قربی قائل
نمیشه...البته شاید یه نفر بتونه تو ابن موقعیت به فریادم برسه
آره...خاله هاجر بچم رو میگم دیگه !
اگه اونم دست به سرم کنه میرم تو خیابون و سوار یکی از این
ماشینایی که واسم بوق میزنن میشم و دیگه خدا میدونه که البته
خودم هم میدونم که بعدش اوضام چی میشه ! بیچاره بچم تو
کجاها که نمیخواد بزرگ شه !
من باید واسه به دست آوردن خرج خودم و خودش دست به هر کار
ناکاری بزنم...وای ! عجب سرنوشت شومی بهم میزنم...خدا نکنه
که اینطوری بشه !
اصلا" اینطوری که بچم میشه مایه ی بدبختیم...من ! نه...اصلا" این
بچه رو نمیخوام با این همه دردسر...بابا ! منم میشینم مثل هزار تا
دختر دیگه تا یه " به قول هاجر " قرمساقی بیاد و بگیرتم...البته اینم
باز سرنوشتم نیست.
چون مگه من و هاجر قرار نیست دو تا خانوم وکیل پولدار بشیم و
بعدم زدیم قدش که ازدواج نکنیم و بعد اونوقت هر غلطی خواستیم
میکنیم و حتی دیگه به اون قرمساقه هم اجازه نمیدیم که بیاد جلو و
نزدیکمون بشه !
عجب روزگار غریبی ست...!
وای ! ولی تصور اینکه یه بچه توی شکمم باشه...خیلی باهاله.
من...غزل...دختر بابام...حمیدرضا...خواهر عسل...عسلی که همش
تو سر و کله ی هم میزنیم...دختر مامانم...لیلا...از یه خانواده ی با
شخصیت...البته بچه دار شدن چه ربطی به با شخصیتی یا بی -
شخصیتی داره ؟!
من...اینجا حرف از چه جور حامله شدن که نزدم ! فقط دارم راجع به
بچه ای که به اصطلاح تو شکممه حرف میزنم...مثلا" باید یه بار
کوچولویی رو حمل کنم. چه جالب...من که از مادر شدن هیچی
نمیدونم !...!...!
ولی اینجور که معلومه ! من...مامان بچم...بچم رو خیلی دوستش
دارم ! بابام تو این سن و سالش میشه پدربزرگ " وای چه باهال "
عسلم میشه خاله " چه خنده دار " با این کارم دارم مامانم رو هم
پیر میکنم. وای قیافه ی مامانیم چه باهال میشه ! مثلا" موهاشو
دارم تو ذهنم سفید میکنم و براش یه عینکم میذارم در ضمن موهای
بابامم جوگندمی میشه...بهش میاد... فکر کنم ! مامانمو یه کمم
خمیدش میکنم...آخ جون ! بچم چه مامان بزرگ خوشگلی داره...
با اون لپاش !!!
خوب... ولی من و هاجر هیچ تغییری نمیکنیم...مگه نه ؟!!!
نه...خوب من یه کم شکسته میشم به خاطر مشکلاتم !
هاجر بچه ی منو خیلی دوست داره. میدونم چون خاله بزرگشه
دیگه !
ای ول ! پس کو بابای قرمساقش ؟! ها...کوش...انگار پیداش نیست
؟!
باباش معتاده...عملس...تو کاره قاچاقه...فروش مواد...سی دی-
های غیر مجاز...نه ! تاجره فرشه ! ای ول...چه پولداره پس !
نه...مهندسه...وی نمیخوام... بچم اصلا" باباشو نمیبینه !...
ها...فهمیدم ! دکتره...یه دکتر خیلی خوشگل...موهای مشکی...
ابروای مشکی...پوست سفید...چشمای سبز...قد بلند !
وای...جان ! چی میشه...بچم حتما" دختره...وای عزیزم ! چه نازه
دخترم !!! چشمش سبزه و موها و ابرواشم مشکیه و پوستشم
سفیده و مثل خاله هاجرشم تپله ! پس چیش به خودم رفته ؟!!!
ها...فهمیدم ! جواب حاضریا...غر زدنا و لجبازیاشم به خودم رفته.
عجب دختری که میشه این یکی دیگه...! از همون کوچیکی صاحب
پیدا میکنه.!.!.!
ولی...نه کاش دختر نشه ! آره...چون تو این مملکتی که ما داریم...
نمیتونه گلیم خودش رو از آب بکشه بیرون...بعدم ممکنه ! دور از -
جون...به سرنوشت مامانش دچار بشه. خوب...پس پسر بشه...
خوبه ! میشه مثل باباش.
اصلا" مهم نیست که چی میشه !!! فقط باید معلوم کنم که حالا تو
این موقعیت کی میاد و بابای بچه ی من میشه؟!!! هان...کی میاد؟!
القصه...
ولی تصورش خیلی توپه که یک ماه فکر کنی که یه جنین توی
شکمت داری و شاید هم یه هفته یا بیشترش باشه که تکون بخوره
و تو یه جیزی توی شکمت داشته باشی که هر از گاهی قلقلکت
بده و ورجه وورجه بکنه !
ای ول ! به خیالبافیام... چه توپن ! مگه نه !!!؟!!!؟!!!؟