زیر دوش حمام ایستادم و یه دست به صورتم میکشم و بعد که نگاش میکنم میبینم سیاه سیاهه! حالا کاش پاک میشد. لعنت به این ریملایی که water proof نیستن...! به آبهای بیچاره ای که دارن همینطوری توسط من هدر میرن و جاشون هم توی فاضلابه نگاه میکنم.به بدنم نگاه میکنم...کمرم رو ماساژ میدم که شب قبلش تخت به اون بزرگی رو جا به جا کردم و حالا هم درد میکنه...!رگهای دستم رو هم ماساژ میدم که اونا هم باز به همون دلیل درد میکنن...و یادم میافته به هاجر که میگفت:اگه بخوای خودکشی کنی خیلی راحت میمیری!!! چون رگ دستت کاملا" مشخصه...اصلا" و کلا" به هر چیزی که نگاه یا فکر میکنم همش قیافه ی هاجر توی ذهنم میاد!
به حوله ی حمام نگاه میکنم میبینم که رنگش صورتیه...همون رنگیه که من خیلی دوست دارم! به دمپاییام اونا هم صورتین! به بخیه ی روی دست راستمم که نگاه میکنم ... باز اونم صورتیه!!!بدنم رو ماساژ میدم... اومدم حمام چون حوصله ی هیچ کاری و کسی رو ندارم. یه نگاه به شامپو میکنم و یه اه میگم و سرم رو میبرم زیر آب جوشی که همینجوری داره میریزه روم و دستام رو میبرم بالا و یه کش میام... آبه خیلی داغه! یه کم آب سرد باز میکنم اما خوب آبه یخ میشه و دوباره آب رو بر میگردونم به حالت اولش و یه دست توی سرم و موهام میبرم و با بی میلی تمام شامپو رو بر میدارم و سرشو باز میکنم و با تمام وجودم فشارش میدم توی دستم ... به رنگش که سبزه نگاه میکنم و یه نگاه هم به صابونه میندازم و میگم چه تشابه جالبی! دوتاشون سبزن...!
خلاصه دست شامپوییم رو میبرم توی سرم و با ناخنام به موهای بدبختم چنگ میزنم جوری که انگار میخوام تک تکشونو از ریشه در آرم!!! چشمام رو یه کم باز میکنم و به کف دستم که پر کفه و مو نگاه میکنم...آخه موهام میریزه و دستم رو میبرم زیر آب و یه کم احساس سوزش چشمام میکنن... منم سریع میبندمشون... بعد که شستن سرم تموم شد یه نگاه به شامپو میندازم آخه همیشه عادتمه که دو دست موهامو بشورم اما حالا میبینم که اصلا" حوصلشو ندارم!...!...!
همینطوری دستم رو میبرم توی موهام و پشت موهامو میگیرم و میکشم البته نه جوری که دردم بگیره! سه تا نخ از موهام اومدن پایین... بار دوم هم همین کار رو تکرار میکنم و اینبارم سه تا نخ اومدن پایین... و بار سوم که البته این کارارو فقط واسه لجبازی دارم انجام میدم تنها یک نخ اومد پایین!!!
توی حمام به دور و برم نگاه میکنم! هاج و واجم...در این حین و وین صدای مامانم رو میشنوم البته نمیتونم تشخیص بدم که داره صدای من میزنه یا عسل!!! بی توجه به این قضیه رد میشم و میرم زیر دوش تا فقط صدای آب رو بشنوم... یه نگاه به موهای دستم انداختم... اصلا" حوصله نداشتم که موهاشو بزنم... یه اه گفتم و بازم رفتم زیر دوش ولی اینبار روی دو تا پام نشستم و به زمین نگاه کردم... دقیقا" مثل کسایی شده بودم که آخرین باره که میان حمام و دور و برشونو نگاه میکنن یا شایدم نه! مثل کسایی که بار اول اومدن حمام! شده بودم...نمیدونم...! آره... مثل کسایی که میخوان بمیرن!!!
بازم صدای داد مامانم و عسل رو شنیدم! اصلا" شما میدونید توی خونه ی ما چند بار در روز از این داد و بیدادا پیش میاد؟!!! { دعوای من با عسل... با مامانم... با بابام و دعوای عسل با مامانم و بابام!!!} بیخیال اصلا" مهم نیست! اینا که چیزی نیست... عادی شده دیگه واسم! برام خیلی چیزا که مهم بودن... الان دیگه بی اهمیت بی اهمیت شدن...! آره بیشمارن!!!
به لیفم نگاه میکنم و غمگین میشم... دستم رو میکنم توی لیفم و صابون رو هم بر میدارم و لیفم رو صابونیش میکنم و بدنم رو لیف میکشم! چه کار مزخرفیه این لیف کشیدنا! آدم میره حمام که یه کم راحت باشه اما نه انگار همه جا باید کار کنی و خسته بشی... حتی تو حمام! بعد که لیفم تموم شد میرم زیر دوش و دستام رو میبرم بالا و به آب و کفهای صابونی که روی بدنمه و داره میره پایین نگاه میکنم و عاقبت جای صابونا هم مثل آبه توی فاضلابه! بیچاره ها...!
یه دست به تمام بدنم میکشم تا مطمئن شم از اینکه دیگه صابونی نیستم و صابون رو میذارمش توی جاش و بعد صابون مخصوص صورتم رو بر میدارم و آب رو میزنم سمت پایین تا آب روی صورتم نریزه و بعد که صابون به صورتم زدم چون دقیقا" باید یک دقیقه روی صورتم باشه شمردنم رو شروع میکنم: ۳-۲-۱ و بالاخره ۶۰
صورتم رو میشورم! ولی چشمام خیلی میسوزن... ایندفعه شکر خدا دستم رو که به چشمام میکشم سیاه نمیشن! نمیدونم آبه چرا اینقدر داغه؟!!! همیشه هر وقت داغون و عصبیم... هیچ چیزم باب میلم نیست! وای خدا جون چقدر خنگم! اگه باب میلم بودن که عصبی نبودم... دیگه! هاجر حق داره بهم میگه خنگ!!! آره بابا من خنگم چه اشکال داره؟! مگه اون یارو بهلوله... کیه... چمیدونم! مگه اون خودشو به دیوونگی نزده بود؟! خوب منم خودم رو به خنگی میزنم! اصلا" شما فرض کنید که دارید با یه آدم خنگ حرف میزنید!!!
آخه یکی نیست بهم بگه اگه تو خنگ باشی که دیگه کسی باهات حرف نمیزنه! میبینی! نمیدونم... چرا حس مردن تو تنمه!!! آره... شاید راست راستی دارم میمیرم! حتی اگه خنگم باشم باز امکان ارتباط با دنیای اطرافم رو هم ندارم یعنی دیگه دنیا هم باهام قهر میکنه! اصلا" همون بهتر که بمیرم...! همه از دستم راحت میشن. یکیش خود تو... آره خود خود خودت... هاجر... تو رو میگم! دیگه کسی نیست که تو کارات و زندگیت دخالت کنه و باعث اعصاب خوردیت بشه و بخوای سرش داد و بیداد کنی! نه تنها تو بلکه دیگرون ... همه ! همه ی دنیا از دستم راحت میشن !
Gilletam رو بر میدارم و یه نگاه به تیغ توش میندازم و حوصله ی عوض کردنشو دیگه ندارم و از همون که توشه استفاده میکنم. مگه چشه؟ خوب... مال خودمه! دستامو صابونی میکنم و شروع میکنم{ خرت... خرت} البته صداش مطمئنا" آروم تر از خرت... خرت منه! بعد احساس میکنم یه قسمت از دستم داره میسوزه و یه نگاه به دستم میکنم و میبینم که پر خون شده! وای چه قرمزم هست... خون دستم!!! وای خدا پوست دستم رو بردم! اه... مرده شور همه چیز رو ببرن! وای چقدر میسوزه...! از رنگ قرمز متنفرم! چون یاد مرگ میافتم...! آره... مثل اینکه رنگش خیلی قرمزه... آبه هم جوشه... بیشتر میسوزوندش! میرم سر دستشویی و آب سرد رو باز میکنم و دستم رو میبرم زیرش. وای خدا!!! بعد پاهامو صابونی میکنم و دوباره خرت و خرت و خرت...!!! دستامو که زیر آب نگاه میکنم احساس میکنم که خیلی ظریفن! هه...
واسه بار آخر میرم زیر آب و یه نگاه به شکمم میندازم که هم گرده و تقریبا" هم تیره. میگن اونایی که شکمشون تیره س ... خوش شانسن و بعد به این فکر میکنم که اگه حامله بشم! چه حالی میشم و یادم میافته به حرف هاجر که امروز صبح گفتم: چقدر دلم درد میکنه و هاجر هم گفت: داره لگدت میزنه و منم گفتم: فکر کنم دیشب مرد... با این چیزایی که من بلند کردم طفلکی! فکر کنم... جان به جان آفرین... تسلیم داد و مرد. یه بار دیگه همه ی بدنم رو ماساژ میدم و به این فکر میکنم که من زنده ام و اینم آخرین حمامم نبوده ولی باز به حوله ی صورتی نگاه میکنم واصلا" هم نمیدونم که منظورم چیه!؟! حولم رو از پشت در بر میدارم و خودم رو خشک میکنم و بعد میرم بیرون... بدون حرف زدن با کسی و سکوت میکنم...
همین!!! ... !!!