تبليغاتX
انتگرال...!!!

انتگرال...!!!

من...غزلم! دختر بابام... نمیگم مامانم چون همه چیزم تقریبا" و نسبتا" به بابام رفته. یه دختر خودخواه که به قول مامانم که البته نقل قولاش همش از دید مردمه میگه: دختری که همه چیز رو واسه خودش میخواد.

آره... خوب. راست میگه! بیچاره اون که تقصیری نداره...آره. من همه چیز رو و البته مهمتر از چیز... همه کس رو واسه خودم میخوام... خود خودم!!! میدونی؟! به نظر من تو این دنیا همه باید فقط دست رو کلاه خودشون بذارن تا مبادا کلاهشونو باد ببره! من ... یه آدمم... یه انسان که میتونه روشهای زندگیشو خودش تعیین کنه!

من به دنیا اومدم ناخواسته ی ناخواسته! ولی حالا که پامو تو این دنیا گذاشتم... میخوام زندگی کنم! میخوام هدفهامو بهشون برسم! میخوام خودم باشم! بابا... میخوام روی پای خودم وایسم... این دنیا مال منه و هر جور که بخوام توش زندگی میکنم... شایدم ! بخوام خریتم رو به خدا ثابت کنم! اما... نه ! من انسانم و میخوام خودخواه باشم... چون تا وقتیکه مستقل نشدم! نمیتونم خودخواه نباشم! میدونی چرا؟!!!

چون اینجوری به خواسته هام میرسم... با خودخواه بودنم! آره! ولی...خوب! من فکر کنم... هیچی! بابا بیخیال روزگار...! نمیدونم چرا دست از سر روزگار بر نمیدارم؟! اون که به من اصلا" کاری نداره!!! داره؟! خوب... نداره دیگه! من خیلی فکر میکنم. به خودم... به دور و بریام... به زندگیم... به زندگیاشون...خیلی کنجکاوم! نسبت به آینده ی همه!!!

اما... دوستم بهم میگه فضولی! خیلی جالب و خنده داره!!! من بعضی وقتا که به نفعمه میپذیرم... اما بر عکسش ... هر موقع که به ضررمه ناراحت میشم از دستش! دوستمو خیلی دوستش دارم{ هاجر رو میگم} با همه ی چیزاش! با همه ی خصوصیاتش!

میدونی! امروز پسر عمم یه چیز جالب گفت! گفت: شاید... چون بهت خیلی خوش میگذره به دوستت وابسته شدی!!! نمیدونم! دارم بهش فکر میکنم.

فکر ... فکر ... فکر

اه ... بابا ترکید این کله ی صاب مرده. چقدر فکر میکنی؟!!!

به خاطر همینه که سرم درد گرفته! آخه... بیش از حد فکر میکنم! خوبه که متفکر نشدم...! نه بابا! به من این چیزا نمیخوره که!!!

آره؟!!!

از کجا معلوم؟! شایدم بخوره...! ول کن لطفا"! هی... پیله میکنه!

من عقده ای نیستم... عقده ی توجه کردن و دوست داشتنو ندارم!!!

از لوس بودن بدم میاد!!!

راستی... عاشق عطسه کردنم!

هه...!

چه ربطی داشت؟!!!

میدونی! تو این دنیا... هیچ چیزی به هیچ چیزی و هیچ کسی هم به هیچ کسی ربط نداره! ولی من ... آره... من! میخوام به همدیگه ربطشون بدم! میخوام... بابا ! بشم رابط مردم! خوبه که... فکر کنم درآمدشم خوب باشه! نه جدی گفتم ... شوخی نمیکنم!

باور کن...

میشه واسه یه بارم که شده... حرفمو باور کنی؟!!! ولی... خوب! اینو بدون که احتیاج به باور کردن تو ندارم.

میدونی! تنها مهم اینه که خودم ... خودم رو باور کنم و مطمئن باش که باور کردم...

خیلی وقته!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 شهریور1385ساعت   توسط غزل  | 

زیر دوش حمام ایستادم و یه دست به صورتم میکشم و بعد که نگاش میکنم میبینم سیاه سیاهه! حالا کاش پاک میشد. لعنت به این ریملایی که water proof  نیستن...! به آبهای بیچاره ای که دارن همینطوری توسط من هدر میرن و جاشون هم توی فاضلابه نگاه میکنم.به بدنم نگاه میکنم...کمرم رو ماساژ میدم که شب قبلش تخت به اون بزرگی رو جا به جا کردم و حالا هم درد میکنه...!رگهای دستم رو هم ماساژ میدم که اونا هم باز به همون دلیل درد میکنن...و یادم میافته به هاجر که میگفت:اگه بخوای خودکشی کنی خیلی راحت میمیری!!! چون رگ دستت کاملا" مشخصه...اصلا" و کلا" به هر چیزی که نگاه یا فکر میکنم همش قیافه ی هاجر توی ذهنم میاد!

به حوله ی حمام نگاه میکنم  میبینم که رنگش صورتیه...همون رنگیه که من خیلی دوست دارم! به دمپاییام اونا هم صورتین! به بخیه ی روی دست راستمم که نگاه میکنم ... باز اونم صورتیه!!!بدنم رو ماساژ میدم... اومدم حمام چون حوصله ی هیچ کاری و کسی رو ندارم. یه نگاه به شامپو میکنم و یه اه میگم و سرم رو میبرم زیر آب جوشی که همینجوری داره میریزه روم و دستام رو میبرم بالا و یه کش میام... آبه خیلی داغه! یه کم آب سرد باز میکنم اما خوب آبه یخ میشه و دوباره آب رو بر میگردونم به حالت اولش و یه دست توی سرم و موهام میبرم و با بی میلی تمام شامپو رو بر میدارم و سرشو باز میکنم و با تمام وجودم فشارش میدم توی دستم ... به رنگش که سبزه نگاه میکنم و یه نگاه هم به صابونه میندازم و میگم چه تشابه جالبی! دوتاشون سبزن...!

خلاصه دست شامپوییم رو میبرم توی سرم و با ناخنام به موهای بدبختم چنگ میزنم جوری که انگار میخوام تک تکشونو از ریشه در آرم!!! چشمام رو یه کم باز میکنم و به کف دستم که پر کفه و مو نگاه میکنم...آخه موهام میریزه و دستم رو میبرم زیر آب و یه کم احساس سوزش چشمام میکنن... منم سریع میبندمشون... بعد که شستن سرم تموم شد یه نگاه به شامپو میندازم آخه همیشه عادتمه که دو دست موهامو بشورم اما حالا میبینم که اصلا" حوصلشو ندارم!...!...!

همینطوری دستم رو میبرم توی موهام و پشت موهامو میگیرم و میکشم البته نه جوری که دردم بگیره! سه تا نخ از موهام اومدن پایین... بار دوم هم همین کار رو تکرار میکنم و اینبارم سه تا نخ اومدن پایین... و بار سوم که البته این کارارو فقط واسه لجبازی دارم انجام میدم تنها یک نخ اومد پایین!!!

توی حمام به دور و برم نگاه میکنم! هاج و واجم...در این حین و وین صدای مامانم رو میشنوم البته نمیتونم تشخیص بدم که داره صدای من میزنه یا عسل!!! بی توجه به این قضیه رد میشم و میرم زیر دوش تا فقط صدای آب رو بشنوم... یه نگاه به موهای دستم انداختم... اصلا" حوصله نداشتم که موهاشو بزنم... یه اه گفتم و بازم رفتم زیر دوش ولی اینبار روی دو تا پام نشستم و به زمین نگاه کردم... دقیقا" مثل کسایی شده بودم که آخرین باره که میان حمام و دور و برشونو نگاه میکنن یا شایدم نه! مثل کسایی که بار اول اومدن حمام! شده بودم...نمیدونم...! آره... مثل کسایی که میخوان بمیرن!!!

بازم صدای داد مامانم و عسل رو شنیدم! اصلا" شما میدونید توی خونه ی ما چند بار در روز از این داد و بیدادا پیش میاد؟!!! { دعوای من با عسل... با مامانم... با بابام و دعوای عسل با مامانم و بابام!!!} بیخیال اصلا" مهم نیست! اینا که چیزی نیست... عادی شده دیگه واسم! برام خیلی چیزا که مهم بودن... الان دیگه بی اهمیت بی اهمیت شدن...! آره بیشمارن!!!

به لیفم نگاه میکنم و غمگین میشم... دستم رو میکنم توی لیفم و صابون رو هم بر میدارم و لیفم رو صابونیش میکنم و بدنم رو لیف میکشم! چه کار مزخرفیه این لیف کشیدنا! آدم میره حمام که یه کم راحت باشه اما نه انگار همه جا باید کار کنی و خسته بشی... حتی تو حمام! بعد که لیفم تموم شد میرم زیر دوش و دستام رو میبرم بالا و به آب و کفهای صابونی که روی بدنمه و داره میره پایین نگاه میکنم و عاقبت جای صابونا هم مثل آبه توی فاضلابه! بیچاره ها...!

یه دست به تمام بدنم میکشم تا مطمئن شم از اینکه دیگه صابونی نیستم و صابون رو میذارمش توی جاش و بعد صابون مخصوص صورتم رو بر میدارم و آب رو میزنم سمت پایین تا آب روی صورتم نریزه و بعد که صابون به صورتم زدم چون دقیقا" باید یک دقیقه روی صورتم باشه شمردنم رو شروع میکنم:                  ۳-۲-۱ و بالاخره ۶۰

صورتم رو میشورم! ولی چشمام خیلی میسوزن... ایندفعه شکر خدا دستم رو که به چشمام میکشم سیاه نمیشن! نمیدونم آبه چرا اینقدر داغه؟!!! همیشه هر وقت داغون و عصبیم... هیچ چیزم باب میلم نیست! وای خدا جون چقدر خنگم! اگه باب میلم بودن که عصبی نبودم... دیگه! هاجر حق داره بهم میگه خنگ!!! آره بابا من خنگم چه اشکال داره؟! مگه اون یارو بهلوله... کیه... چمیدونم! مگه اون خودشو به دیوونگی نزده بود؟! خوب منم خودم رو به خنگی میزنم! اصلا" شما فرض کنید که دارید با یه آدم خنگ حرف میزنید!!!

آخه یکی نیست بهم بگه اگه تو خنگ باشی که دیگه کسی باهات حرف نمیزنه! میبینی! نمیدونم... چرا حس مردن تو تنمه!!! آره... شاید راست راستی دارم میمیرم! حتی اگه خنگم باشم باز امکان ارتباط با دنیای اطرافم رو هم ندارم یعنی دیگه دنیا هم باهام قهر میکنه! اصلا" همون بهتر که بمیرم...! همه از دستم راحت میشن. یکیش خود تو... آره خود خود خودت... هاجر... تو رو میگم! دیگه کسی نیست که تو کارات و زندگیت دخالت کنه و باعث اعصاب خوردیت بشه و بخوای سرش داد و بیداد کنی! نه تنها تو بلکه دیگرون ... همه ! همه ی دنیا از دستم راحت میشن !

Gilletam رو بر میدارم و یه نگاه به تیغ توش میندازم و حوصله ی عوض کردنشو دیگه ندارم و از همون که توشه استفاده میکنم. مگه چشه؟ خوب... مال خودمه! دستامو صابونی میکنم و شروع میکنم{ خرت... خرت} البته صداش مطمئنا" آروم تر از خرت... خرت منه! بعد احساس میکنم یه قسمت از دستم داره میسوزه و یه نگاه به دستم میکنم و میبینم که پر خون شده! وای چه قرمزم هست... خون دستم!!! وای خدا پوست دستم رو بردم! اه... مرده شور همه چیز رو ببرن! وای چقدر میسوزه...! از رنگ قرمز متنفرم! چون یاد مرگ میافتم...! آره... مثل اینکه رنگش خیلی قرمزه... آبه هم جوشه... بیشتر میسوزوندش! میرم سر دستشویی و آب سرد رو باز میکنم و دستم رو میبرم زیرش. وای خدا!!! بعد پاهامو صابونی میکنم و دوباره خرت و خرت و خرت...!!! دستامو که زیر آب نگاه میکنم احساس میکنم که خیلی ظریفن! هه...

واسه بار آخر میرم زیر آب و یه نگاه به شکمم میندازم که هم گرده و تقریبا" هم تیره. میگن اونایی که شکمشون تیره س ... خوش شانسن و بعد به این فکر میکنم که اگه حامله بشم! چه حالی میشم و یادم میافته به حرف هاجر که امروز صبح گفتم: چقدر دلم درد میکنه و هاجر هم گفت: داره لگدت میزنه و منم گفتم: فکر کنم دیشب مرد... با این چیزایی که من بلند کردم طفلکی! فکر کنم... جان به جان آفرین... تسلیم داد و مرد. یه بار دیگه همه ی بدنم رو ماساژ میدم و به این فکر میکنم که من زنده ام و اینم آخرین حمامم نبوده ولی باز به حوله ی صورتی نگاه میکنم واصلا" هم نمیدونم که منظورم چیه!؟!  حولم رو از پشت در بر میدارم و خودم رو خشک میکنم و بعد میرم بیرون... بدون حرف زدن با کسی و سکوت میکنم...

همین!!! ... !!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 شهریور1385ساعت   توسط غزل  |