سلام:
من غزل هستم و هاجر بهترین دوستمه!!! واینم وبلاگشه{www.razmpa.blogfa.com}
در ضمن خوش اومدید به وبلاگه من.
روی تختم دراز کشیدم و به دستام و انگشتام نگاه میکنم و به این فکر میکنم که با این دستا میشه به اون دیوار سفید خیلی بلند رسید میشه نوشت میشه حتی حرف زد نقاشی کرد گل داد به دیگری عشق و محبت رو باهاش درک کرد ! به دستام که بیشتر شبیه دستای یه کودک ۵ یا ۶ سالس که نگاه میکنم متوجه میشم که چقدر دستامو دوست دارم به اندازه ی یه دنیا... چون با این دستا میشه دنیا رو هم صاحب شد خطوط کف دستام مثل جاده ایه که ماشینا توش در حال حرکتن البته وقتی اینو متوجه میشی که بری و بالای یه کوه خیلی بلند بایستی و به جاده ای که ماشینا در حال حرکتن نگاه کنی و یه نگاه هم به دستات بندازی ... آره همه ی دنیا توی دستای تو! چرا خوب تو؟ خودم.آره. توی دستای خودمه!!! با دستام میتونم همه چیز رو لمس کنم و یا حتی توی طبیعت باهاش راه برم آره من به این درک از دستام رسیدم که با دستام حتی میتونم فکر کنم و اگه یه موقع دیگه این دستامو نبینم همه چیزمو از دست میدم همه ی دنیامو... وای فکر کن! اون موقع س که دیگه باید برم و بمیرم و اگه من بمیرم دیگه هیچکسی نیست که دنیای از دست رفته رو با یه دست دیگه با ساختن یه دست دیگه درستش کنه. پس ماها یه زنجیره ایم که به همدیگه وصلیم و باید خیلی مواظب همدیگه باشیم. دستم یه دنیاس و خودم هم یه دنیای دیگه!!!
