جمعه 24 خرداد1387
دوست ترت دارم از هرچه دوست!
ای تو به من از خود من خویشتر!
دوست تر از آنکه بگویم چقدر!
بیشتر از بیشتر از بیشتر!
جمعه 10 خرداد1387
از اینکه هستم خوشحالم.
روز هستی من:۱۰ خرداد ۱۳۷۰
جمعه 27 اردیبهشت1387
تمام صفحات دفتر خاطرات من...نام تو را می خوانند!
سه شنبه 13 فروردین1387
ایرج صف شکن...
دارم دوباره سوال میشوم از تو
اسمی بگو
اسمی که رمز نباشد.
جمعه 24 اسفند1386
جلیل صفربیگی
من آمده ام که با تو راهی بشوم
آنی که تو از دلم بخواهی بشوم
دریا بغلم کن! بغلم کن دریا!
میخواهم از این به بعد ماهی بشوم
جمعه 19 بهمن1386
چه بگویم!!!
که همه تکرار است
تکرار مکررات و هیچ!!!
خسته شده ام از این همه تکرار
دیگر نمیگویم دوستت دارم
چون آن هم تکرار است.
شنبه 13 بهمن1386
تا نسوزانم
تا مبادا بی هوا خاموش...
پس چگونه
بی امان روشن نگه دارم
سالها این پاره آتش را
در کف دستم؟
تا بدانم همچنان هستم!
جمعه 21 دی1386
گفتگوی خود با درون...!
چگونه به اینجا رسیدم؟ نمیدانم.چطور شد یکهو بی سر و صدا!
-همچینم بی سر و صدا نبودا...این همه قیل و قال به پا کردی.
آره...راست میگی.جیگر مامانم رو خون کردم تا بزرگ شدم...چه خون دلها که نخورد این مادر!
-حالا چی شده یاد چگونه بزرگ شدنت افتادی؟
هیچی همینطوری!احساس کردم که خیلی زود بزرگ شدم.به مقنعم نگاه کردم که توی دبستان سفید بود و توی راهنمایی سیاه و حالا...سورمه ای!
-هر سنی یه رنگی!
آره...ولی چرا همیشه سفید نوع سافل هست؟!ولی رنگهای تیره جنس عالی اند؟
-واضح تر صحبت کن متوجه نمیشم چی میگی!
هیچی...بابا ولش کن.
-یه کلوم منطق خوندی!حالا واسه ما کلاس میذاری؟
نه بابا...بیخیال! این همه تلاش-این همه سر و صدا-این همه مکافات-این همه نق و نوق-این همه چه کنم چه کنما! همش واسه چیه؟واسه اینکه مثلا" در آینده چی قبول شم توی دانشگاه-چه رشته ای انتخاب کنم-سر چه شغلی برم-واسه خودم کی بشم؟!!!آره...یعنی همش واسه ایناس؟!(نمیدونم واالله چی بگم!!!)
-نه...نه...نه!!!
چی نه؟!
-اینکه فقط واسه اینا نیس!
پس واسه چیه؟
-واسه اینه که خودتو بشناسی-آدمای دور و برتو-بفهمی من کیم...اون کیه؟این چیه...اون چیه؟واسه اینه که چرا چرا کنی!از روی خودت خدا رو بشناسی...به تکامل برسی.
آره این آخری رو خوب اومدی! ببینم من که به هیچکدوم از اینایی که گفتی نرسیدم که!نه خودمو کامل شناختم که بخوام خدا رو بشناسم و نه به تکامل رسیدم.
-فکر کردی الکیه؟(به تکامل برسم...به تکامل برسم)
ادای منو در میاری؟خیلی مسخره ای.
-تو حتا با خودتم درگیری...تو خودتم هنوز نشناختی!
خوب!تو میگی چی کار کنم؟!
-هیچی بشین منو نگاه کن.
اه.لوس نشو دیگه...آدم با خودشم حرف میزنه...توپوزی میخوره!میبینی زندگی ما رو؟!
-بیخیال شو...به حرفات ادامه بده.این بحثو هم موکول کن به وقتیکه بزرگتر شدی.
باشه!داشتم میگفتم:
ببین!بزرگ شدم ولی نه اونقدر که همه میشن!من هنوز خیلی بچم!حرکاتم...رفتارم...نمیدونم لجبازیام...غدبازیام...خودخواهیام!
-غر زدنات-اعصاب خورد کردنات...بعضی وقتا لوس بازیات.
آره همه ی اینا نشون میده که من هنوز بزرگ نشدم!وای... بهتره که برم و زبن فازسیمو بخونم که هنوز ادبیاتمم مونده!اومدم یه ذره حرف بزنم ولی مثل اینکه زیاد حرف زدم.
-آره...برو تا من یه کم فکر کنم.
شاید فکر من با فکر تو یکی نباشه! همیشه که بیرون و درون مثل هم نیست.
-آره...ولی تو همیشه سعی کردی که یه جور باشی.
حالا فکراتو کن ببین درونم چه خبره!!! شاید تو از اوضاع و احوال من بیشتر خبر داشته باشی!
-اون رفت که درساشو بخونه ولی من دارم به این فکر میکنم که چرا احساس کرده که هنوز کاملا" بزرگ نشده؟!!!
جمعه 21 دی1386
جمعه 16 آذر1386
حالم بده...می فهمین؟!!!
داستان
واقعیت
تخیل
تئاتر
سینما
تلوزیون
فیلم
نمایشنامه
بازیگر
فیلمنامه
کارگردان
جامعه
جامعه
جامعه چیه به نظرتون؟!
جامعه...همونیه که هممون داریم توش
زندگی میکنیم!
جامعه رو ماها خودمون بوجودش میاریم
نشین از دور بگو فلان رشته بده!
خودت و دور و بریات اونو به گند کشیدین.
نشستن هی تز میدن...به جای اینکه هی بگی فلان کار رو
نکن...فلان کار رو بکن...برو خودت
درستش کن!
جامعمون چرا بد شده؟!!!
از اول اینطوری نبود که! خود شماها اومدین به گند
کشیدینش...حالا هم درستش کنین.
وظیفه ی خودتونه...آره وظیفه ی شماهاس.!
یاللا تا از این بدتر نشده دس بکار شین.
۱
۲
۳
شلیک
بگیر که اومد!!!
جمعه 2 آذر1386
باور کنین...هیچی!
هیچ کاری ندارم...
هیچ حرفیم ندارم...
خداحافظ ...!!!
قول بدین که همیشه صورتی بمونین.

